خرید بک لینک
کار ما مردم بجز تقلید نیست هیچ بر تقلید چی امید نیستتا که تقلید از اروپا می کنیم خویشتن را سخت رسوا می کنیماندر آن حوضی که هیچش آب نیست اینهمه غوغای قورباغه ز چیست ؟خانمی شب میخورد نان و عدس صبح دارد بر شنا کردن هوسآن یکی خانم ندارد نان شب میدهد جان در هوای روژ لب آنکه هر شب میخورد نان و لبو صبح میگوید به مردم thank youدخترک در خانه اش نبود چراغ دمبدم گیرد ز آمریکا سراغمطبخ آن یک نبیند رنگ دود آرزو دارد رود در هالیوودآن یکی دیگر ندارد کفش پای با هزاران ناز گوید بای بایآنکه در سرما ز لختی کز کند خنده ها چون ماریا مونتز کندقوت آن خانم بود نان و پیاز ناخنش را میکند چون سگ درازکلفتی کز بهر خدمت می رود با هزاران عشوه سقز می جوددختری بی ریخت گوید : خوشگلم منکه دختر نیستم ، مادمازلمآنکه باشد در همه اعضاش نقص جان خود را میدهد در راه رقصخویش را در شب نشینی جا کند رقص فوکس و والس و رومبا کندآن جوان بی سواد بی نوا بسکه باشد احمق و پر مدعااز زبان مادری نا برده بوی با زبان انگلیسی کرده خویگر از او پرسی this is my hand معنی آن چیست ؟ گوید : پشه بندملتی کز خود ندارد ابتکار کی بود او را بجز تقلید ، کارخلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 29 ارديبهشت 1403 ساعت: 20:01

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست، چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هر بار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند :«از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای».مرد خندید و گفت:«وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن».موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.مرد گفت: «می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟»نکته مدیریتی : مدیر خوب آن مدیری نیست که با بهترین امکانات نتایج قابل قبولی کسب کند، مدیر موفق آن است که از هر عضو مجموعه بهترین استفاده را ببرد.

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 1:10

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپیما بود. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود، پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همين طور يه پاکت شيريني خريد …اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت، آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد، فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره، اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو مي گرفتم .هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت، آقاهه هم يکي بر مي داشت. ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مي آورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود، خانومه فکر کرد، اه حالا اين آقاي پر رو و سو استفاده چي. چه عکس العملي نشون ميده..هان ؟؟؟؟آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت، دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و صف ديگه شو خودش خورد …اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد مي زدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره. که يک دفعه غافلگير شد، چرا ؟براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست. دست نخورده و باز نشده فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 1:10

آیت الله سیدان: یکبار برای امتحان کردن مرشد چلویی برای خوردن ناهار به مغازه اش رفتم و وقتی وارد شدم دیدم چقدر مغازه شلوغ است باخود گفتم بعید است کسی که انقدر سرش شلوغ است اهل دیدن باطن باشد.رفتم سر یک میزی نشستم و بعد از آوردن غذا شروع کردم به خوردن ، عادت مرحوم مرشد این بود که خودش با ملاقه ای روغن میچرخید واگر کسی میخواست روی غذایش میریخت.به من که رسید سرش را آورد پایین و درگوشم گفت:اگه سرت شلوغ باشه مهم نیست، مواظب باش دلت شلوغ نباشه و رفت.آن موقع بود که یقین کردم این آدم یک انسان معمولی نیست.

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 1:10

صفحه بندی